أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى

541

فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )

چو حصن حصين آيد اندر نظر * كه تيغ و سنان بايدش كارگر 335 چو خاطر شد تهى از فكر ملكش * عزيمت شد عنان‌كش سوى فلكش 305 چو خشت از پى خشت گل متّصل * ز خون عدو دستها يافت گل 139 چو خلقش جسيم است و جودش عظيم * نگردد به گرد درش جز كريم 328 چو خنجر بر اعداء زبان تيز كرد * سراسر حكايت ز خونريز كرد 134 چو خواهد به امرى شود رهنمون * رسد حكمش از مكمن كاف و نون 130 چو خورشيد شد جانب خوابگاه * به خرگه درآمد شه دين‌پناه 226 چو دارد شاه در دل بهر دين درد * دعايش فرض باشد بر زن و مرد 112 چو داند كه تند است نيروى باد * از آن پيش بايد به راهش فتاد 121 چو دانستند كز لطف الهى * به مطلوبى نمىكردند فيروز 392 چو در بودن نديد آنجاى چاره * نمود از بخت و تخت خود كناره 305 چو دريا درآمد به رقص جمل * وزان خرّمى يافت كشت امل 189 چو در يخ نقش بستى صورت موج * نمودى خيل جوهر فوج در فوج 177 چو رست از قيد خود صيد سعادت * ز عادت نيست ديگر بار اعادت 192 چو زورق برد بيرونش ز دجله * حريم حلّه‌اش گرديد حجله 305 چو زيشان شود پادشه كينه‌جوى * درآيند فى الحال در گفت‌وگوى 115 چو سيراب گردد ز ابر كرم * بر اهل جهان بر فشاند درم 79 چو شاخ از شكوفه حلىبند شد * به هم عاج و آبنوس پيوند شد 185 چو شاهى كه خاصّ وى است اين اساس * ز نور نبى مىكند اقتباس 99 چو شاهين شد از دست او تيزپر * پى صيد سيمرغ شد راهبر 85 چو شد باز او صيدجوى از سپهر * بزد پنجه بر فرق طاووس مهر 85 چو شد باز سوى گره بر گره * برآمد ز هر گوشه احسنت زه 105 چو شد سويشان تيغها ره‌سپر * نه سر ماند بر تن نه تن زير سر 343 چو شد شاه را قبه‌اش روبروى * در آن صنع حق شد عيان مو به موى 184 چو شد ماهى تير از شست تيز * به بحر بدن كرد جاى گريز 278